SEO Services Glendale
کتب رمان

کتاب دختر آسیابان اثر مارگارت دیکنسون

از {{model.count}}

مترجم: مریم مفتاحی

تعداد
نوع
75,000
60,000 تومان
تخفیف
محصول مورد نظر موجود نمی‌باشد.
  • {{value}}
مقایسه
کمی صبر کنید...

ویژگی‌های محصول: وزن خالص: 880 گرم، وزن با بسته بندی: 930 گرم، ابعاد: 14 * 21، قطع: رقعی، ناشر: آموت، تعداد صفحات: 622 صفحه، سال نشر: 1396 

محصولات دیگر فروشگاه

کتاب دختر آسیابان اثر مارگارت دیکنسون:

رمان «دختر آسیابان» اثر مارگارت دیکنسون نویسندۀ توانا و پرکار انگلیسی است. این نویسنده بیش از 30 کتاب در کارنامۀ خود دارد که رمان «دختر آسیابان» یکی از کتاب‌های شاخص او است. این رمان روایتگر دختری به نام اما فارست است که در یک خانوادۀ آسیابان به دنیا آمده است، پدر وی که به شدت علاقمند داشتن فرزند پسر است از به دنیا آمدن اما دلسرد می‌شود و در زندگی مهر و لطف خود را از او دریغ می‌کند. اما فارست برای تغییر نگرش پدرش به خود راهی طولانی را طی می‌کند تا شاید بتواند وارث آسیاب پدر باشد و به اهداف خود در جامعه برسد.


نویسندۀ اثر از اما فارست نمونه و نمادی برای زنانی می‌آفریند که در جامعۀ مردسالار زندگی می‌کنند و برای رسیدن به اهدافشان باید مسیری پر از مشکلات را طی کنند. اما شخصیت اصلی این رمان یک زن فعال است که حاضر است گام در این میدان مصائب بگذارد و تا رسیدن به نتیجۀ دلخواه لحظه‌ای آرام نمی‌نشیند. یکی دیگر از شخصیت‌هایی که به‌خوبی در اثر به توصیف درآمده است، پدر اما فارست است که  نمونۀ یک شخصیت ضد زن در جامعه است که برای رسیدن به نوه‌ای پسری حاضر است هر گونه دسیسه‌ای را طرح‌ریزی کند، حتی اگر به قیمت زندگی دخترش تمام شود.

رمان دختر آسیابان تنها سرگذشت یک زن نیست؛ بلکه سرگذشت نسل زنانی است که با همه شایستگی‌های خود و علیرغم به دوش کشیدن بار سنگین زندگی، جامعه نه تنها سهمشان بلکه وجودشان را نیز در طول قرن‌های متمادی به رسمیت نشناخت. داستان این رمان نشانگر تفکر و چهره جامعه اروپایی در ۱۰۰ سال گذشته است.

اِما در طول زندگی خود از تبعیض‌ها و خواسته نشدن‌ها رنج می‌برد. خود را غاصب جای پسری می‌بیند که پدرش اشتیاق تولدش را داشت. پدری که ناکامی و بغض این نداری را با بی‌توجهی، بی‌مهری و جفاپیشگی به اِما تسکین می‌دهد و تا بدانجا سقوط می‌کند که حاضر می‌شود برای به دست آوردن نوه پسر، با دختر و عشق او به قمار بنشیند.

اِما با وجود تمام این رنج‌ها و موانع، با رفتارهای غلط دوران خود مبارزه می‌کند و شایستگی‌های خود را برای وارث آسیاب بودن اثبات می‌کند و در نهایت خود را می‌یابد. با این حال به عنوان یک زن نتوانست قدرت و بینش مبارزه با افکار مرد محور زمانه را در خود پرورش دهد. اِما اگرچه برای دفاع از موجودیت خویش تسلیم محدودیت و نگاه حقیرانه پدر خود نمی‌شود؛ ولی در نهایت جامعه زورمند و مسلط موفق شد ریشه باورهایش را بسوزاند.


در بخشی از کتاب دختر آسیابان می خوانیم:

اِما فقط می‌خواست همسر جِیمی متکالف شود. پدرش هرچه دوست داشت، بگوید؛ ولی او می‌دانست جِیمی عاشقش است، گذشته از آن، هرگز فکر نمی‌کرد که چشم جِیمی به دنبال آسیاب پدر او باشد. جِیمی پسر مغروری بود که به مهارت‌هایش افتخار می‌کرد و به شغل آهنگری و چرخ‌سازی می‌بالید که نسل اندر نسل در فامیل آنها دست به دست شده بود. آهی کشید. نمی‌دانست خبر درگذشت پدر و مادر جِیمی، در آن سنگرهای کثیف و گلی، به او رسیده بود یا نه. دور بودن از خانه و حضور در سرزمینی غریب، خود به اندازه کافی وحشتناک بود. اِما با خود اندیشید در چنین روزهای سختی شنیدن خبر ناگوار مرگ پدر و مادر، آن هم زمانی که حتی یک دوست یا فامیل در کنارت نیست، چقدر دردناک است. به خود لرزید.

هیچ خبری از جِیمی نبود. حتی وقتی برادرش ویلیام به او نامه نوشت و خبر ناگوار را داد، باز هم جوابی از او نرسید. ویلیام بیچاره که جوان‌تر از آن بود که حتی به جنگ برود، یک‌باره به دوران پختگی خود رسید. او مجبور بود تا بازگشت جِیمی به تنهایی با کار آهنگری دست و پنجه نرم کند.

چشمانش را بست، به وضوح می‌توانست جِیمی را در مقابل خود ببیند، درست مثل سه سال پیش، روزی که با گروه نظامیان روستا را ترک کرده بود. صداهای اطراف جِیمی در گوشش زنگ می‌زد: گروه موسیقی در حال نواختن بود و داوطلبان بیشتری را جذب خط مقدم جبهه می‌کرد. اِما سعی کرد او را متقاعد کند:

ـ تو فقط هفده سال داری، نباید بروی.

جِیمی با پوزخندی جواب داده بود:

ـ به خاطر شش ماه نمی‌توانی بگویی هیجده سالم نیست!

چشمان قهوه‌ای تیره‌رنگش اِما را به آتش می‌کشید. دختر که آرزو می‌کرد جِیمی به جنگ نرود، همچنان پافشاری می‌کرد. با وجودی که از رفتنش می‌ترسید، باز هم به وجودش افتخار می‌کرد. جِیمی قد بلند، چهارشانه و قوی بود. هجده سال که چیزی نبود، حتی به نظر بیست ساله می‌رسید. لبخند چهره‌اش چینی به خط‌های اطراف دهانش داد و جرقه‌ای در چشمانش نشاند که تنها برای اِما لطیف و دوست‌داشتنی بود.

ـ حالا تا وقتی برگردم دختر خوبی باش.

جِیمی با عشق و محبت دست پرقدرتش را برای نوازش گونه اِما دراز کرد. این حالت مهرآمیز او اِما را شگفت‌زده کرد. دستان مردی بود که می‌توانست به راحتی تاب دادن یک چکش سنگین آهنگری، ماده الاغ سرکشی مثل اِما را رام کند.

ـ همیشه به خاطر داشته باش که عشق منی!

اولین باری بود که چنین کلماتی از زبان او می‌شنید، دوستان دوران کودکی هم بودند: سه یار، دو پسر متکالف و اما فارست. در جامعه کوچک مارش‌تورپ۹ با یکدیگر بزرگ شده و همبازی هم بودند. با هم به مدرسه و کلیسای روستا رفته بودند. وقتی هم بزرگ شدند، بعدازظهر روزهای یکشنبه، فارغ از کار روزانه، ساعت‌های باارزشی را با هم سپری کرده بودند. تابستان‌ها بعضی وقت‌ها هری فارست با اکراه به آن‌ها اجازه می‌داد برای تحویل نان و یا جمع کردن گندم از مزرعه‌ها جهت آسیاب، از ارابه کوچک او استفاده کنند.

دیدگاه خود را بنویسید

  • {{value}}
این دیدگاه به عنوان پاسخ شما به دیدگاهی دیگر ارسال خواهد شد. برای صرف نظر از ارسال این پاسخ، بر روی گزینه‌ی انصراف کلیک کنید.
دیدگاه خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...
با ما تماس بگیرید

با ما تماس بگیرید

برای ثبت سفارش و یا مشاوره می توانید با ما تماس بگیرید!


یا جهت ارتباط آسان تر و سریع تر، از طریق شماره واتس آپ زیر با ما در ارتباط باشید...

شماره واتس آپ:      09370176590
mostafamadmoli10@yahoo.com
09165435982