SEO Services Glendale

معرفی رمان وداع با اسلحه اثر ارنست همینگوی

معرفی رمان وداع با اسلحه اثر ارنست همینگوی:

کتاب وداع با اسلحه (A farewell to arms) از جمله نام‌دارترین و نام‌آورترین آثار ارنست همینگوی است. همینگوی که از سال ۱۸۹۹ تا ۱۹۶۱ زندگی کرد، رمان وداع با اسلحه را در سی سالگی (۱۹۲۹) نوشت و بلافاصله به کتابی پرفروش تبدیل شد. در حدی که بسیاری از مردم، همینگوی را به عنوان نویسنده وداع با اسلحه می‌شناسند.

 وداع با اسلحه رمان نوشته شده به دست ارنست همینگوی، نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات است که در سال 1929 منتشر شد. این کتاب بر پایه تجربیات واقعی همینگوی از ارتش ایتالیا در جنگ جهانی اول است و اگنس ون کوروسکی؛ پرستار ارنست بیمارستان صلیب سرخ آمریکا، الهام بخش شخصیت کاترین بارکلی در داستان است.

شخصیت های خبرنگار و کشیش داستان نیز افراد واقعی هستند و از کیتی کانل؛ خبرنگار مد در پاریس و بیانچی؛ کشیش بیمارستان صلیب سرخ هستند که در رمان وداع با اسلحه حضور دارند. در ادامه این مطلب، قصد داریم تا ماجرای رمان واع با اسلحه را بررسی کنیم، با نویسنده مشهور آن کمی بیشتر آشنا شویم و بخشی از کتاب را نیز همراه با یکدیگر بخوانیم.

معرفی رمان وداع با اسلحه؛ رمانی بر اساس نفرت از جنگ

بسیاری از منتقدان بر این باورند که ارنست همینگوی بر اساس تجربیات شخصی خود از جنگ جهانی اول داستان کتاب را روایت کرده است و حتی شخصیت های اصلی کتاب نیز از شخصیت های حقیقی الهام گرفته شده اند. برای مثال کاترین در رمان وداع با اسلحه، شخصیتی ست که از معشوقه همینگوی، اگنس ون کوروسکی(Agnes von Kurowsky)، الهام گرفته شده و کشیش استان نیز، بر اساس شخصیت کشیش ناشناخته ای به نام، دن جوزپه بیانچی (Don Giuseppe Bianchi) شکل گرفته.

داستان کتاب، نبرد بزرگ بین اتریش، مجارستان و آلمان در برابر ایتالیا را به تصویر می کشد که در سال 1917 اتفاق افتاد و ایتالیا مجبور به یک عقب نشینی گسترده شد. داستان عاشقانه کتاب، در بستری تلخ و خشن توصیف می شود. همینگوی با شیوه روایت منحصر به فرد خود و با نثری روان و زییا قصه را برای شما بازگو می کند. روایت این داستان به گونه ای است که شما را تا آخرین پاراگراف رمان، به دنبال خود می کشد و علاقه شما در هر لحظه برای خواند این کتاب بیشتر می شود.

طی جنگ جهانی اول، ستوان هنری، در شهر کوچکی در شمال ایتالیا مشغول خدمت در بخش آمبولانس های جبهه ی ان کشور است. روز های اول جنگ برای وی، نسبتا آرام بود و هنری از زندگی در تالار ناهارخوری و می گساری میان آمبولانس ها لذت می برد. جنگ آنقدر آرام بود که با مرخصی وی برای کل فصل زمستان نیز، موافقت شد. او به مرخصی می رود و برمی گردد و در آنجا با پرستار جدیدی به نام کاترین بارکلی آشنا می شود تظاهر می کند که به او علاقه مند شده است. کاترین با این که او را باور ندارند، حرفش را می پذیرد.

در اینجاست که شعله جنگ دوباره روشن می شوند و هنری به خط مقدم می رود و پس از مدتی در آنجا مجروح شده و به بیمارستانی در میلان، فرستاده می شود که کاترین نیز در آنجا مشغول به کار است. در طی زمان مداوا این دو عاشق یک دیگر می شوند و هنری پس از معالجه شدن، به جبهه باز می گردد. در آنجا و در صحیت های هم رزمانش به این نتیجه می رسد که همه از جنگ بدشان می آید و از آن بیزارند.

پیش از اینکه هنری بخواهد به منطقه کوهستانی منتقل شود، اتریش و آلمان حمله خود را آغاز می گنند و هنری و همرزمانش مجبور به عقب نشینی می شوند. هنری با سه آمبولانس تحت فرمانش در حال برگشتن هستند که در گل گیر می کنند. یکی از سربازان وی کشته می شود و دیگر تسلیم می شود. هنری و سرباز دیگری دست به فرار می زنند و در طی از اتفاقات، هنری به این نتیجه می رسد که دلش نمی خواهد به جنگیدن ادامه دهد.

رمان واع با اسلحه یک رمان تلخ و غم انگیز است، اما همینگوی آن را گریزناپذیر و واقعیت زندگی می نامد:« اینکه کتاب در این حد غم انگیز است، مرا ناراحت نمی کرد.چرا که من معتقدم زندگی اساسا، یک تراژدی است و می دانستم که تنها یک مسیر برای پایان دادن آن وجود دارد.»

در سال 1932، فیلم با اقتباس از رمان وداع با اسلحه و با همین نانم ساخته و با بازی گری کوپر و هلن هایز، ساخته شد. این فیلم در آکادمی اسکار، جایزه بهترین تدوین و بهترین صداگذاری را دریافت کرد و اقتباس نسبتا موفقی از این داستان بود.

ارنست همینگوی؛ پایه گذار وقایع نگاری ادبی

ارنست میلر همینگوی نویسنده برجسته و نام آشنای آمریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال 1954، در 21 ژوئن 1899، در اوک پارک ایالت ایلینوی، چشم به جهان گشود. او از پایه گذاران یکی از تاثیرگذارترین انواع متون ادبی، موسوم به «وقایع نگاری» شناخته می شود. وقایع نگاری در واقع سبک خاص نویسندگی ارنست همینگوی بود و تعداد زیادی از رمان های خویش را به این شکل نوشت و منتشر کرد.

پدر او کلارنس همینگوی، یک پزشک و مادرش نیز یک معلم پیانو و آواز بود. ارنست به همراه خانواده اش، تابستان ها را در شمال میشیگان می گذراندند. از آنجا بود که ارنست به ماهی گیری علاقه مند شد.

او پس از اتمام دوران دبیرستان، در سال 1917 برای مدتی در کانزاس سیتی؛ به عنوان گزارشگر گاهنامه استار مشغول به کار شد. در جنگ جهانی اول در ارتش اوطلب شد ولی به دلیل ضعف او در چشم، اجازه جنگیدن به او داده نشد. او در عوض به عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ، در نزدیکی جبهه ایتالیا به خدمت گرفته شد. او در 8 ژوئن 1918 مجروح شد و تا مدت ها در بیمارستان بستری بود.

پس از جنگ ارنست همینگوی به کشور خود برگشت و دوباره به کار خبرنگاری مشغول شد. وی همیشه شور و اشتیاق داشت و به دنبال ماجراجویی بود. او بیشتر عمر خود را سرگرم ماجراجویی بود، از اصابت 200 تکه ترکش گلوله در ایتالیا و جنگ جهانی اول، تا شرکت در خط مقدم جبهه های جنگ داخلی اسپانیا. ارنست همچنین به سفر های توریستی زیادی در آفریقا رفت و در آنجا ماهی گیری و شکار حیوانات وحشی را به خوبی یاد گرفت و ادامه داد. او در سال های آخر زندگی خود به کوبا رفت و در آنجا زندگی کرد.

ارنست همینگوی در تاریخ 2 ژوئن 1961 با یکی از تفنگ های محبوب خود، خودکشی کرد. خانواده اش در ابتدا اعلام کردند که ارنست در حال تمیز کردن تفنگ بوده که تیری از آن در رفته اما، پس از 5 سال، همسرش؛ ماری ولش، به انجام خودکشی توسط همینگوی اعتراف کرد.

ارنست همینگوی آثار فراوان و بسیار زیبایی را خلق کرده که مهمترین آنها عبارت اند از:

  • مردان بی زن
  • برف های کلیمانجارو
  • وداع با اسلحه
  • داشتن و نداشتن
  • قاتلان
  • مرگ در بعد از ظهر
  • تپه های سبز آفریقا
  • ستون پنجم
  • بابای من
  • پیرمرد و دریا
  • کلبه سرخپوستان
  • مردم در جنگ
  • سه داستان و ده شعر

 

در بخشی از این رمان می خوانیم:

وقتی به خط مقدم برگشتم، هنوز در همان خانه زندگی می‌کردیم. جنگ‌افزارهای بیشتری در روستاهای اطراف مستقر شده بود و بهار هم از راه رسیده بود. کشتزارها سبز شده بود و تاکستان‌ها جوانه زده بودند. درخت‌هایی که در امتداد خیابان بودند، برگ‌های کوچکی درآورده بودند و نسیم ملایمی از جانب دریا می‌وزید. چشمم را به تپه‌های شهر، قلعه‌ی قدیمی‌ای که در دل آن بود، کوهستان قهوه‌ای‌رنگِ اطراف و دامنه‌ی آن که اندکی سبز شده بود، دوختم.

تسلیحات بیشتری داخل شهر بود، بیمارستان‌های بیشتری زده بودند، در خیابان آدم با مردها و گاهی زن‌های انگلیسی برمی‌خورد؛ چند خانه‌ی دیگر هم خمپاره خورده بودند. هوا گرم و مثل بهار مطبوع بود و من از لابه‌لای درختان و خیابانی که از نور روی دیوار جان می‌گرفت، عبور کردم و متوجه شدم که هنوز در همان خانه‌ زندگی می‌کنیم. خانه‌ دقیقاً به همان شکلی که آن را ترک کرده بودم، باقی مانده بود. در باز بود و یک سرباز، بیرون زیر آفتاب و روی نیمکت نشسته بود.

یک آمبولانس چسبیده به در کناری منتظر بود. وارد که شدم، بوی سنگ‌های مرمر و بیمارستان می‌آمد. انگار همه چیز مانند همان موقعی بود که آنجا را ترک کرده بودم، با این تفاوت که الآن بهار بود. از کنار در اتاق به سالن نگاه کردم و سرهنگ را دیدم که پشت میزش نشسته بود. پنجره باز بود و آفتاب به داخل می‌تابید. او مرا ندید و من مردد شدم که آیا داخل شوم و به او گزارش دهم، یا اول به طبقه‌ی بالا بروم و حمام کنم. تصمیم گرفتم به طبقه‌ی بالا بروم.


با ما تماس بگیرید

با ما تماس بگیرید

برای ثبت سفارش و یا مشاوره می توانید با ما تماس بگیرید!


یا جهت ارتباط آسان تر و سریع تر، از طریق شماره واتس آپ زیر با ما در ارتباط باشید...

شماره واتس آپ:  
   09370176590
اینستاگرام:  @madmolibookshop.ir
mostafamadmoli10@yahoo.com
09165435982